بدين وسيله به اطلاع مي رساند از اين به بعد متن مجري جديد در سايت اميدياران

www.omidyaran.ir

قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه هشتم مهر 1392 و ساعت 18:21 |

گاهِ تولد

فلک ها، آسمان ها در تلاطم

ابرها غرّان، و تندر ها به هم نزدیک و لرزان

آب ها اندر خروش و جوش

کویر خشک، سر سبز و پر از ریحان

و باران همچنان از آسمانِ مهر می بارد

و ماه از پشت ابرِ تیره با صدها تبختُر نور می آرد

دُخان و ابر، تیره می شود یک بارگی زایل و محو از صفحه ی گیتی

سیاهی دور می گردد، زمین پر نور می گردد

سیاهی، ظلم، تاریکی ز عالم رخت می بندد

وخورشید از کنار آسمانِ غرب ظاهرمی شود این دم

هزاران کوکب و سیّاره چشمک می زند امشب

و عالم سر به سر اینک خروشان می شود یک سر

ودر جنّت به جشن وسور، حوری ها، که او از کعبه می آید

جمال حق، امید احمد مختار، مهدی علیه السلام حجتِ آخر

واندر این فضایِ پهنِ دشتِ صافِ کیهان ها

خدا قدرت نمایی می کند آن سان و عرش حق، چه زینت می شود امروز

و امشب باید با قدرتِ جبریل و میکائیل، با اذن خداوندی

و آن ها حاملان عرش با شادی و آزادی به صد شور وسرور و شوق می گوید:

مهدی می شود ظاهر، انیس و مونس دل ها، گل و گلزار و ریحان ها

   و اما شهر سامرّه، میان عسکرِ دشمن، چه غوغایی، چه شادی و چه آوایی

علی رغم همه دشمن که مهدی می شود ظاهر

درآن گَه می شود نازل، ملک، روحُ القُدُس، جبریل، نزد عسکری علیه السلام ، آن دم

که اینک آخرین حجت شود ظاهر، ز نرجس، از ملیکه، هان همان دُختِ یشوعا

زاده ی قیصر، اگرچه نیست آثاری ز حملش، همچنان چون مادر موسی علیه اسلام

حکیمه چون شنید این قصه را، شد آنچنان اندرسکوت و بُهت و اندرشک

امام عسکری علیه السلام فرمود: عمه شک مکن، امر خدا حتماً شود ظاهر

و می آید ز نرجس حجت آخر و اندر گفتگو بودند که فریادی به گوش آمد

حکیمه هان به هوش آمد

صدا آمد به گوش از حُجره ی نرجس، و دردِ حمل، هان بر او نمایان شد

حکیم سوی او پَر می کشد با جمله کُلفَت ها و خادم ها

 

ولی اسرار حق باید شود پنهان

در آن دم پرده ای از نور بین نرجس، خدمتگزاران و حکیمه می شود از آسمان ظاهر

و حوری های انس، هر یک به دست خویش ابریقی ز آب سلسبیل و کوثر و تسنیم

 و هر یک حُلّه ای بر دوش

نمی بیند کسی گاهِ تولّد را

و بعد از لحظه هایی چند، نمایان می شود مهدی علیه السلام

سفیر حق، امین حق، امین و خازنِ وحی خداوندی، امیدِ جملگی پیغمبرانِ حق

ز ابراهیم تا عیسی و گفتار محمد صلی الله علیه و آله می شود صادق، و مهدی می شود ناطق

به حال سجده می افتد ثنای حق تعالی می کند مهدی علیه السلام

به بازویش نوشته نقشِ جاء الحق که حق آمد، و ظاهر می شود، بر او مَلَک آن دم

    و او را می برند در آسمان ها و لباس سُندُس و اِستَبرَقَش بر تن می پوشند

دوباره باز می آرند نزد عسکری علیه السلام او را

میانِ کتف او نقشی بسان مُهر اندر کتفِ پیغمبر

مبارک باد میلادش...

و او وقتی شود ظاهر، که امت ها، سخاوت ها، شجاعت ها، رشادت ها، عدالت ها، شود ظاهر

خداوندا، کریما، خالقا، پروردگارا

حرمت زهرا علیها السلام

محمد صلی الله علیه و اله

شیر حق علیه السلام

سبطین پیغمبر عیهما السلام

ظهورش را تو آسان کن

رخ زیبای مهدی را نمایان کن

تویی حلال مشکل ها، گره از کار او بگشا

خداوندا،خداوندا

 

- - - - -

از كجا گويم برايت غصه را ؟!

يا چه سان آرام سازم شعله را ؟!....

از نواي سوزناک قصه گو

مرغ شب در جاي خود آرام شد.

لحظه ها سرد وغريب

در تن شب مي دويد

موج، اما بي قرار

از صبوري بي نصيب:

هر زمان بيتاب، دائم بي شكيب

گاه در دريا غنوده گاه بر ساحل فتاده

قصه اي مي گفت هم از غصه ها:

ماجراي روزها، هم سرنوشت خوب فردا در طلوع روزهاي شادماني ،

ماسه هاي سرد  ساحل را،

سكوت خفته در شب را:

ساليان پيش، بيش از ساليان

آن زماني كه كنار رود بودم،

آمده از چشمه سار كوچكي در جويباري،

مانده اندر بركه اي و ريخته از آبشاري،

قصه مي گفت از براي ما نسيم،

ديده بود او قطره ها اشك را بر گونه ها،

ديده بود او جاري غم را برون چهره ها،

دشته ها خشك و خموش،

سينه ها پر از خروش،

ناي خالي از سروش،

پاكي اما مرده بود، شادماني رفته بود،

چهره ها افسرده بود،

خانه غم بود قلب قلبها،

خار اندر چشم بود،

استخوان درحلق،

دشنه اندر سينه بود،

چشمه ها خونرنگ بود،

آرزوها مرده بود،

چهره زرد قناري،

كنج زندان و قفس،

بوي خون مي آمد،

از هر ناله اش،

دردمندي و بينوا.

برگهاي شاخسار زندگي،

ريشه تنها درختِ مانده در طوفان،

خسته و افسرده ودلمرده بود،

زورق آمال انسانها شكسته،

طوطي غمگين و خسته،

بال بسته، كنج يك زندان نشسته،

گرد غم بر روي گلدانها نشسته،

نور دانش – شب چراغ زندگي – خاموش،

جهل اما در تكاپو، هر كجا مي تاخت،

سكه رايج، ستم ها بود،

قوت مردم، خون دل ها بود،

قصه را كوتاه خواهم، بد زماني بود.

اما آن كه بالا بود،

حق تعالي، آن علي عالي آعلي

از حريم عرش خود،

از رحمت بي منتهاي خويش،

مخزن اسرار عالم- غيب مكنونش-

فرود آورد يك نور خدايي را

دو باره سرسراي اين زمين را

فرش شادي كرد،

و شادي موج زد در خنده هر گل،

بهار خرمي ، بعد از خزان دير پا آمد،

و فوجي از ملك، شادي كنان

خاك زمين را بوسه ها دادند.

و آمد آن كه چون آيد،

فغان غصه برخيزد. مدار غم فرو ريزد، خزان از صحنه بگريزد،

و بگريزند ديوان و ددان از صحنه گيتي،

و از مشرق بجز نور و بجز پاكي نمي تابد.

فضاي زندگي زيباست،

تنفس در هواي پاكي و تقواست.

ترنم از سروش عرش يعني كلام الله است.

خدايا، جاودان دارش!

تو فرزند شقايق هاي سرخ دشت پاكي را،

نگاهش دار از هر افت و زشتي،

نگاهش دار از هر چشم زخم شوم چشمان ديار كفرو پستي ها،

همانهايي كه دشنه زير جامه،

در كمين كشتنش بودند،

خدايا ميوه زيباي عترت را،

گل زيباي نرگس را،

ز تيغ شوم جلادان، نگه دارش.

امام پاكي و تقوي،

امير پرفروغ دشت انسانها،

ولي الله، هادي، مهتدي، مهدي

و قائم، نور، باب الله، رباني آياته

و وعدالله، نجم زاهر، سيف شاهر، نور باهر، و ترموتور،

كاشف البلوي، معز المومنين، مذل الكافرين،

آن صاحب عصر و زمان، آن داعي الله

كريم از خاندان با كرامت را، نگاهش دار.

و باش از بهر او حافظ، ولي، مولا و ياور،

تا كه برخيزد و بردارد بساط كفر و زشتي را.

خدايا!

در نمارش، در سجودش، در ركوعش، در قنوتش، در قيامش، در قعودش، ذكر و تسبيحش، نگاهش كن.

همان عابد،

مصلي در مصلاي زمين،

ذاكر به ذكر تو،

كه خود ذكر است، ذكر جامع رحمان.

چو بنشيند، ترا خواند،

چو برخيزد، ترا خواند،

و دستش را بسوي اسمان گيرد، دعا خواند.

ملايك از شعف، پرپر زنان گردش همي چرخند.

خداي، اين وي توست!

و برتر بنده ات در صحنه گيتي!

خدايا، سجده است اكنون!

خدايا جايگاهش بين!

بحق سجده هاي او، بحق آن نيايش ها،

بحق ذكرو تسبيحش،

بحق آن قنوت جاوداني،

آن قيام و آن قعود و آن تشهدها،

دعايش را اجابت كن.

قيامش را فراهم كن،

قيامش را محقق كن.

كه دلهامان به صد فرياد و خواهش،

روز و شب او را كند، فرياد،

و دشت سينه مان جزاو نمي خواهد،

كس را غير او اينجا نمي بيند،

كه او مولاي انسانهاست،

كه او يكتاست، چون ذات خدايي- خالقش-

يكتا و بي همتاست.

خداوندا! عزيزا، مهربانا! خالقا! پروردگارا،

حق پيغمبر، حق زهرا، حق پاكان، حق حيدر،

دعايش را اجابت كن،

ظهورش را فراهم كن،

قيامش را محقق كن.                                                                                "آمين"

- - - --- ---

خداوندا!

خداوندا،

            تویی خالق، تویی رازق، تویی حیّ توانا، قادر مطلق

خداوندا،

            تویی دانای هر راز و تویی حلّال هر مشکل

                                    توانایی به هرکار و شفا بخش غم هر دل،

زمین و آسمان جملگی آیات صنع تو،

                                    شگفتی خود شگفت از وسعت دریای لطف تو،

خداوندا،

            ز راه مهر بر ما رهنما گشتی، به هر دوران،

                                                فرستادی تو یک هادی، یکی رهبر،

و خالص کردی از بهر خودت او را. و راه دین نشان دادی

                                                به پرچم ها، علامت های روشن، بهر انسان ها.

و اکنون زین سبب گر جان مردم یک صدا گشته

                                    صلای حمد و تسبیح وستایش را به جا آرند، سزاوار است.

ولی این تیره دل مردم، به جای شکر خالق،

                                                در پی قتل و فساد و حرص این دنیا،

به جای سر نهادن در پی فرمان آن هادی،

                                    کمر بر قتل او بستند. تا این که،

                                                                        رسولان، انبیاء و اوصیای حق، یکی بعد از یکی کشتند.

بدا بر حال این مردم. چه بد کارند این مردم.

خداوندا، خداوندا،

                        کنون در این شب تاریک، تویی تنها پناه ما.

خداوندا،

            تو از روی کرم، آن گوهر یک دانه ی هستی، ولّی حق، امام ما،

آخرین پیک الهی، یادگار دخت طاها، آخرین حجت،

درون پرده ی غیبت حاظت کرده او را، تا به این دوران رسانیدی و

                                                            از چنگال این نامرد مردم حفظ فرمودی.

خداوندا،

            تو دادی وعده ی او را، نوید صبح روشن از پس ظلمت.

امیدامنیت، آرامش و ایمان، امید روز پیروزی.

خداوندا، خداوندا،

            کنون در تیره شام غیبت مولا،

                                                زمین آکنده از ظلم و فساد است و تباهی ها.

خداوندا، رسان او را، که جان ها التهاب دیدنش دارند

                                                رسان او را که دیگر چشم ما را تاب ظلمت نیست.

دل افسرده ی هستی، هنوز ازپشت این قرن تباهی،

                                                روزگار شادی او آرزو دارد.

چه طولانی شد این سرما، چه طولانی شد این ظلمت،

                                                چه طولانی شد این شب ها.

خداوندا رسان آن صبح زیبای بهاری را

خداوندا زمین وآسمان هر روز، سرود شوق دیدارش به لب دارند.

خداوندا،

تو دادی وعده ی فتح و ظفر، پیروزی او را. رسان او را، رسان آن وعده ی او را.

خداوندا،

غم آن دل، که زیباتر و تنهاتر از آن دل نیست، چه طولانی شد وسنگین.

خداوندا،

تو کار جانشین و بنده ی خود را، مهیّا کن. خداوندا، تو اصلاح امورش کن.

همان گونه که بر پیغمبرانت در همه دوران، تو بودی کاشف و حلال مشکل ها.

خداوندا، خداوندا،

                        تو یوسف را، یگانه گوهر یعقوب را، از چاه و زندان و غم غربت برآوردی.

تو یعقوب غمین دل را، به بوی پیرهن بنواختی،

                                                چشمان بی نورش، به نور جلوه ی یوسف منوّر کردی و،

تنها گل دوران، یگانه دلبر او را، به سویش باز گرداندی،

خداوندا، خداوندا،

                        تو یونس را ز چنگال غم ورنج اسیری در دل ماهی، رها کردی.

تو او را ناجی از دریای غم بودی، و او را تا یکی ساحل رسانیدی.

خداوندا، خداوندا،

                        زمانی کودکی از فرط گرما و عطش پا بر زمین می زد.

و جان مادرش در اوج تنهایی، ز بی تابی کودک در تلاطم بود.

سراسیمه، پریشان حال و بی یاور

                                    میان کوه ها و تپه ها در جستجوی قطره ی آبی، روان شد.

و در هر سو به جای آب، سرآبی حاصل او بود،

            و در آن حال، دستان را به سوی تو، تمناوار بالا برد، و از جان این نوا برداشت:

خداوندا، خداوندا،

                        تویی تنها پناه من، تویی آگه ز حال من، و من تنها به سوی توست امیدم.

در این صحرای تفتیده، در این جولانگه خورشید،

                                                مرا بر سایه بان لطف و مهر خود، دلالت کن.

من این کودک، که از فرط عطش پا بر زمین کوبد، به دریای پر از لطف تو بسپارم.

منم تنها، در این صحرا، تو یاری کن، تو کاری کن.

که گر طفلم در این گرما رها سازی، فردا را نخواهد دید.

                                                            خداوندا، تو یاری کن، تو کاری کن.

خداوندا،

خداوندا،تو زیر پای اسماعیل،جوشان کردی آن چشمه.

تو اسماعیلِ هاجر را، به، زمزم، چشمه ی پاک و خروشان همیشه،

                                                            از کرم سیراب کرده، حامیش بودی.

خداوندا،

            چگونه رو به سوی غیر تو آرم، که تنها کاشف هر کرب،

                                                                        فارج هرغم،تو هستی تو.

خداوندا،

            رسان آن صبح زیبای بهاری را،

                                    رسان آن لحظه ی موعود و آن زیبا ترنم را، ز هر گام پر از شورش.

ظهورش را مهیّا کن. ظهورش را مهیّا کن.

- --- --- ---

 

دیده­ای نیست که از هجر تو گریان نشود، بی دلی نیست که در عشق تو حیران نشود، گره ای نیست که با یک نظری باز نشود،مشکلی نیست که با نام تو آسان نشود، محفلی نیست که با ذکر تو روشن نشود، مجلسی نیست که با یاد تو پایان نشود، عاشقی نیست که با رؤیت تو جان ندهد، زنده­اینیست که با هجر تو بی­جان نشود،شرری نیست که از بوی تو حیران نشود،قمری نیست که بی پرتو تو نور دهد، ذره­ای نیست که تو را گوش به فرمان نشود. غرضی نیست بجز عشق تو در خلقت ما. مرضی نیست که با مهر تو درمان نشود. عابری نیست که در دام تو پابند نشود. کافری نیست ز حب تو مسلمان نشود. محرمی نیست که احرام برای تو نبست. قابلی نیست که در درگاه تو نومید شود. سائلی نیست که با تو سرور شاهان نشود
+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 18:46 |
به نام بهار آفرين روزگاران
و با ياد زيباترين بهار ايّام روزگارمان
اجازت از صاحب خانه آي... پرستوهاي زيباي باغ زندگي... چلچله‏هاي خوش خرام آسمان ولايت، كودكانم! در اعماق آبي آسمان آرزو كه پر مي‏زنيد... اندكي آن سوي‏تر را بنگريد...
    آن گوشه بخش باختر را... آنجا... همانجا را مي‏گويم... جانب سامرا را نظر بيافكنيد، طلايه‏هاي پر فروغ نور چه زيبا بر بستر نسيم آرميده و به آسمان پر مي‏كشد.
    فرشتگان را مي‏بينيد كه هر كدام طبقي از تحفه‏هاي بهشتي بر سر نهاده، در كوچه پس كوچه‏هاي شهر، بر آستان خانه‏اي سر فرود مي‏آورند، خاك درش را توتياي ديده مي‏كنند، و خود را به تبرّك، خاك راه طفلي مي‏كنند و باز به آسمان پر كشيده و خبر به ديگران مي‏رسانند و باز دسته‏اي ديگر...
 بگيريد، آستان در را ببوسيد و داخل شويد، مراقب باشيد، شرط ادب هماره به جاي آريد، در محضر سلطان سلاطين روزگار حاضر مي‏شويد.
    نمي‏گويم بترسيد، نه... او مهرباني از تبار مهربانان است...
    فقط صورت و سيرتتان را به زينت خضوع و خشوع بيارائيد.
    اينجا غوغاي نور است، فرياد شاديست، خاطره انگيزترين لحظه طربست، جشن است، سرور است، آن قنداقه سپيد را در دامن آن بانوي پاك مي‏بينيد، زيباترين گل وجود است كه در دامان از گل زيباتر نرگس نشسته است.
    در اين خانه هرچه ديديد تعجب نكنيد، اينجا غم و شادي به هم آميخته است، آن بزرگواراني كه مي‏بينيد همه زانوي ادب زده‏اند و از ژرفاي دل شادند، مي‏خندند، پيامبرانِ سلف الهي هستند و آن گرامي سالارشان و سرورمان سيد انبيا و اولياء محمد مصطفي صلّي  اللَّه عليه و آله مي‏باشد كه گاه خنده مي‏زند و گاه گل اشگ از گونه پاك مي‏كند.
    اگر بانويي را ديديد كه غرق نور حيا و عفّت و عصمت است و اگر ديديد دستي به پهلو گرفته و قنداقه سپيد به دستي ديگر، آن ياس سپيد باغ عترتست.
    
اگر ديديد كه مخفيانه از پدر مي‏گريد، حتماً قنداقه را كه ديده است، ياد جانسوز دو طفل، درياي آرام قلبش را خروشان نموده، يكي آن كه به قنداق نرسيد و پرپر شد - محسن - و ديگر آن كه در قنداق در دست پدر خون ازحنجر ازگل نازك‏ترش به آسمان پريد - اصغر -
    راستي كودكانم... حالا كه به اين خانه راهتان دادند، قدر بدانيد...
    نيكوترين فرصت زمانه را به دست آورده‏ايد، هركسي را اين بخت و اقبال نمي‏دهند.
    جوهرتان پاك بوده كه قابل فيض شده‏ايد، »ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود«
    شايد ديگر نصيبتان نگردد، اين بار هم نمي‏دانيم چه شده كه در به رويتان گشوده‏اند.
    خيل مشتاقان را ديديد كه پشت در پشت صف كشيده‏اند... تا شايد گوشه از از در باز شود و رايحه دل انگيزي از درون، مشام جانشان را تازه گرداند.
    پس با دستان پاكتان بند قنداقه آن طفل عزيزترين را بگيريد و شما نيز بگرييد.
    خدا را به او و او را به خدا قسم دهيد، بسيار بگرييد و از سوز دل ناله كنيد... همسوز با ياس سپيد باغ عترت... در صحن و سراي خانه فرياد كنيد. ديگران نيز با شما هم ناله مي‏شوند.
    بارالها   اَنْجِزْ لَه ما وَعدْتَه
    و خود او را نگوئيد    آنقدر نيامدي تو مهدي
    تا پير شدند باغبانها - تا پير شدند باغبانها...
 
 كوكب است اين كه ز دامان سحر مي‏ريزد
يا كه در مقدم تو سكّه زر مي‏ريزد
 چونكه از راه رسد موكب فرخنده تو
در رهت آنچه فلك داشت گهر مي‏ريزد
 آورد باد صبا مژده كه شه مي‏آيد
زني جهت گل به همه راهگذر مي‏ريزد

 نور زهرا كزو ديده نرگس روشن
شاخ طوبست كه بر خاك ثمر مي‏ريزد
    خورشيد را سالهاست به انتظار نشسته‏ايم و ما شبزدگان چشمانمان در فراق نور بي نور شده، هر صبح از ستيغ شرق با مشرق الأنوار را چشم براهيم و هر شب تا به صبح از ميان ستارگان نجم ثاقب رويت را جستجو مي‏كنيم.
    جمعه‏ها، مي‏داني كه با چه شور و شوقي سر از زمين بر مي‏داريم و در اين خيال كه امروز آخرين جمعه فراق است و ديگر امروز حتماً مي‏آئي و در محفل انس، ميزبان مهربانِ يارانت مي‏شوي و به اين آرزو دل خوش مي‏داريم و هرچه خورشيد آسمان بالا مي‏آيد...
    و از خورشيد رويت خبري نمي‏شود، شور شوق و ذوقمان به نوميدي و يأس و ناكامي مي‏گرايد.
    به خدا قسم، از يكايك شيعيانت بپرس، جمعه‏ها عصر كه مي‏شود، آنقدر دلمان مي‏گيرد... عقده‏ها راه گلويمان را مسدود مي‏كند، مي‏خواهيم فرياد كنيم، داد بزنيم آخر چرا نيامدي مهدي؟... يعني باز يك هفته ديگر؟...
    خدايا صبرمان تمام شد، طاقتمان طاق و اميدمان نااميد...
 آنقدر نيامدي تو مهدي
تا پير شدند باغبانها
    و اينك بهانه‏اي ديگر... نيكوترين بهانه... ميلاد توست... ميلاد نجم ثاقب... ميلاد آفتاب... فخر اميد... پايان نوميدي... بهار آرزو... ميلاد مهدي...
    شنيديم در ميلادت، خوان كرم گسترده‏اي و شيعيان و منتظرانت را در لطف مي‏نوازي، ما هم شاديت را كه ديديم با پاي سر دويديم
    از خانه‏هايمان تا خانه تو با شوق آمديم، گفتيم شايد زود برسيم و هنوز تا قنداقه مباركت را به آسمانها نبرده‏اند و تا بساط جشن ميلادت را بر نچيزده‏اند باشيم و بر بستر ناز دامانِ پدر


كه آرميده‏اي و صبر و قرار و طاقت از دل ما در مي‏بري، ما نيز آن گوشه‏ها لابلاي فوج ملائك چشمانمان به صورت نوراني تو بيفتد.
   شايد تو نيز گوشه چشمي به سويمان نگرداني كه بلاي آخر زمان از ما بگرداند دويديم... آقا... نرسيديم... اين بار نيز دير آمده بوديم... دلمان مي‏خواست بر بخت بد خود بگرييم آه امّا دلمان نيامد. گفتيم ميلاد توست.
    پدر بزرگوارت شاد است، مادر گرامي تو خندان است. ما نيز به شادي آنان شاد باشيم. آنچه در توانمان بود دريغ نكرديم. محفل آراستيم، گل زديم، به رسم روزگار خود كيك تولّد سفارش داديم آنچه زيباترين بود، براي تو زيباترين برگزيديم...
    بياوريد... دوستان كيك ميلادش را بياوريد و با زباني پاك اين نوزاده نرجس خاتون را همراهي كنيد كه در هنگام ميلاد سر به سوي آسمان گرفت و اين ترانه سرود:
    اللهم انجز لي ما وعدتني واتمم لي امري واملأ الأرض بي قسطاً وعدلاً
    بيا گل نرگس   -   بيا گل نرگس   -   بيا گل نرگس...
    شادي كنيد، بخنديد شايد جده والامقامش حضرت صديقه كبري سلام اللَّه عليها نيز در جشن تولّد فرزندش حضور داشته باشد.
    پس براي شادماني دل مادر و فرزند هلهله كنيد
                    فرياد شادي و شور شعف بزنيد
                            ميلاد مهدي است كف بزنيد
                                                              كف بزنيد


 بنال اي ني هماهنگ دل من            به آه و ناله حل كن مشكل من
 به پاي هر گلي در باغ و بستان        بنال اي ني چون من از داغ هجران
 خدايا در فراقش ناله تا كي            به سينه داغها چون لاله تا كي؟
                              تا كي بگوئيم اي خدا، مهدي بيا... مهدي بيا...؟
 
   بارالها تيره شب سياه غيبت به درازا كشيد و منتظران، چشم انتظار و منتظَر، خود منتظرتر از همه، هميشه و همه جا با اشك و سوز و آه، دست به دعا برداشته از تو فرج مي‏طلبند كه گشاده كار فرو بسته تنها به دست توست.
    و اين بار نيز سوختگاني ديگر ترانه فراق حجّت ناپيداي تو را زمزمه مي‏كنند باشد كه بر دل سوخته‏شان رحمي آوري و خورشيد رحمت واسعه خود امام حجه بن الحسن العسكري عليه السلام را همين لحظه ظاهر سازي.
    كه اگر اينچنين شود به خدا آفتاب دولت يكايكان دميده است. گذشتگان بر جانمان غبطه مي‏خورند و بر آيندگان فخر مي‏فروشيم. همين گويم... مگر خواهد شد؟… آيا ممكن است؟... و چرا ممكن نباشد. كه خودشان فرموده‏اند: تَوقَّع اَمر صاحبك لَيْلَك وَنَهارَكَ هر شب و روز چشم انتظار امر صاحبت باش و اميد كه امشب آخرين شب اين انتظار باشد.
    پس با هم به ترانه اشتياقش گوش فرا مي‏دهيم


 

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 22:26 |
صلّي اللَّه عليك يا ابا صالح المهدي ادركني
    خورشيد از آن دور دستها از افق مشرق سرزده و گيتي دگر باره شيوه سوداگري پيشه كرده است تا كه تاريكي را با روشني و سردي را با حرارت و خاموشي و سكون را با حركت و غوغا، نوميدي و يأس را با اميد معامله نمايد، اما اين نه آن سر زدن هميشگي خورشيد است كه امروز گويي آواي ملكوتيان و مناديان پروردگار به گوش جان شنيده مي‏شود. امروز نيمه شعبان زاد روز يگانه منجي عالم، ميراث دار همه پيامبران، چشمه سار جوشان فضيلت، زورق نجات، صاحب العصر و الزّمان حضرت مهدي (عجل اللَّه تعالي فرجه الشّريف) است؛ هم او كه داد تمامي تاريخ را به حق بستاند و پهنه جهان را گستره عدل و داد نمايد.
    ضمن خير مقدم و خوشامد گويي به تمام شما عززان، عاشقان و تشنه كامان حضورش، امروز مشتاقانه گردهم آمده‏ايم و مشتاقانه چشم بر افق مشرق دوخته‏ايم تا از آن دور دستها، شكوفايي گل نرگس را نظاره‏گر باشيم، هم او با آمدنش شكوفه‏هاي بهاري لبخند زنند و جام‏هاي خونرنگ لاله‏ها، به ياد او تبسم كنند، با آمدنش بلبلان خوش آواز نغمه سر دهند و بيابانها به خاطر او سبزه زار شوند چرا كه او زندگي دگر باره هستي است و عطر دل‏انگيز گلهاي وجود است. و در اين روزگار پر التهاب همگان را انتظار چنين است تا كه دستي از غيب بيرون آيد و شب ظلمت انتظار را به روز روشن ظهور تبديل سازد. براي هرچه زودتر محقق شدن اين طلوع جاودانه خورشيد و شكوفايي گل هستي، دست دعا به آسمان بلند كرده و در آغاز اين جشن و سرور، براي سلامتي و تعجيل در ظهور آن آب رئوف با يكديگر دعاي فرج را زمزمه مي‏كنيم و گوش جان مي‏سپاريم به كلام حضرت باري تعالي.
    (بيان يك برنامه - قرآن)
    ...
    امروز هوا بوي ديگري دارد، عطر گل نرگس در جان نشسته است، بوي بهار مي‏آيد، بهار روزگارانْ و شادي بخش قرون، ديده‏ها لبريز از نور است، نور ميلاد حجه بن الحسن عليه السلام.



    با ميلاد گلي ديگر بوستان نبوي آراسته و مزَين گرديده و عطر دلربايشان عرشيان را ماتْ و فرشيان را مبهوت ساخته است، و ملائك تسبيح گويان به ميهماني زهرا سلام اللَّه عليها وارد مي‏شوند.
در آستانه اين ملايد خجسته شايسته است كه پيمان خويش را با آن حضرت تازه كنيم و شكوفه‏هاي معرفت را نسبت به آستان مقدّسش در قلبهايمان به شكوفايي بنشانيم.

 اي نسيم سحر، آرامگه يار كجاست؟        منزل دلبر هر عاشق بيدار كجاست؟
 شب تار است وره وادي ايمن در پيش        آتش طور كجا؟ موعد ديدار كجاست؟
 آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند    نكته‏ها هست بسي، محرم اسرار كجاست؟
 هر سر موي مرا با تو هزاران كار است    ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست؟
در خزان زندگي، مقدم سبز بهاران تو را، لاله افشان، نقل پاشان كرده‏ايم، اي مسافر، اي غريب، اي آفتاب.
    (بيان يك برنامه)
    ...
    قاصدكي عاشق، پيام شادماني را از ديار شعبان آورده است كه: مولود محبوب به سراي ما رسيده است؛ آن تكسوار آئينه روشن، آن شهسوار قافله ايمان، آن آبي زلال محبت، آن شاهكار جاودانه خلقت، آن سبزِ سبزِ سبزْ، از ديار ملائك، آن كهكشان شيري فطرتْ، آن يوسف ديار غريبان زندگي، آن چشمه چشمه نور، آن خوشه خوشه عشق.
 مهدي است آنكه كاخ عظيم ستمگري        با يك نهيب خويش دچار فنا كند
 مهدي است آنكه دادسراي نهانيش        بر پايه‏هاي عدل خدائي بنا كند
 مهدي است آنكه پرتو توحيد پاك را        در قلبهاي تيره و آلوده جا كند
 مهدي است آنكه پرچم اسلام راستين        بر قلعه‏هاي محكم دشمن به پا كند



 وما در شامگاه بارش اين نور از دامان پرور خداوندي به چشمي سرد و خشكيده ز هجرانش،مره فرشي براي گام يارانش به بزمي كوچك اما پر اميد، گسترده‏ايم. اما كجا اينجا، كجا خاك قدوم ياوران پور احمد، پور زهرا، حيدر كرار، فرزند حسن، مهدي »عليهم السلام«.
 
   (بيان يك برنامه)
    ...
 اي نهان گشته در آفاق بيا            چشم عالم به تو مشتاق بيا
 كز دَمِ گرم تو و فيض حضور            عالم تيره شود آيت نور
 اي جمال ملكوتي به در آي            يوسف مصر، به سوي پدر آي
 
 اي كه زديده غايبي            در دلِ ما نشسته‏اي
 حسن تو جلوه مي‏كند            وينْ همه پرده بسته‏اي
    مهديا، آنقدر آوا نمائيم، ذكر يا مولا نمائيم، تا تو را پيدا نمائيم، در برت مأوا نمائيم، كي مشود اي پدر مهربان، اي امام همام، اي سايه رحمت حق، اي از تبار مهربانان، اجازه ظهورگيري و جهان را يكسره نور باران كني، كه آن، چهره منور ديدني است، آن روز اگر باشيم دوست داريم در كنار تو باشيم، اگر آلوده به گناهيم اينك استغفار مي‏كنيم، زيرا دوست نداريم چشم از ما برگرداني. اي عزيز، ما بهشت را در كنار تو مي‏جوئيم، بي تو بهشت را نمي‏خواهيم، هرجاكه تو باشي بهشت است، اي بهشت ما كي مي‏آيي؟ گلهاي انتظار ما به ميوه نشسته است، براي چيدن ميوه‏ها كي مي‏آيي؟ اي عزيز، اي مولا.
مهديا! عدل و فضيلت را بر صفحه گيتي بگستران.
    چشمه نور بيا تا جرعه‏اي روشنائيت بنوشيم.
    (بيان يك برنامه)
    ...


   صداي مظلوميتت را گر به دريا خوانيم، كوير تفتيده شود، گر به پهن دشت گياه خوانيم بيابان خشكيده شود، نواي رنج و شكنجت را گر به بلبلان نغمه خوان گوئيم، مرثيه سر دهند و سرود غم خوانند و نداي اندوهت را گر با قدسيان عالم بالا باز خوانيم، جملگي گريان و نالان گردند و بيان كرنشهاي شبانه‏ات را گر با زاهدان پرواپيشه باز خوانيم، سجاده‏ها برگيرند و سوي مصلّاي تو خيزند.
    رسالت ناتمام همه انبياء و اولياء، در انتظار تُست تا آنها را به اتمام رساني، بر چكاد البرز، نام تو رقم خورده است و بر پيشاني كعبه، نشاني تو، اي از تبار پاكان، نه ما چشم به راهيم كه افق چشم به راه توست اي خورشيد بي غروب از پس ابرها، انتظار را به پايان برسان.
  تا ظهورت نشود، شيعه تو غمگين است            ياد تو بر دل غمديده ما تسكين است
 كوهها در انتظارش سر به ابر، دشتها خشكند و سوزان چون كوير، دشتهاي بي علف، صخره هم آواي باد، مي‏سرايد اين سرودْ، كي شود صبحش كه صبحي دير نيست، كي ز تيغ كوهها بر زَنَدْ خورشيد، آيا دير نيست؟
    (بيان يك برنامه)
    …
   خوشا آن روز وصل، خوشا آن لحظه موعود، خوشا آن قامت رعناي ايمان، ترجمان وحي، كنار كعبه، خانه توحيد، بيت رب، خوشا هنگام گردش گرد كعبه، همگام تو بودن، مقام و ركن و حجر و بابْ را ديدنْ، به گردت گشتن و با كعبه بودن، و ديدن پرچم پيروز مهدي عليه السلام را.
 اي كه مي‏شد سر از بالين خود برداريم و نظاره‏گر طلوع خورشيد از مغرب آسمان باشيم، دل به كلامش بسپاريم، نداي ايها النّاس اِنّي اَنَا الْمهدي او را به گوش جانْ شنوا گرديم، اي كاش و صد كاش، مي‏آمدي اي جانِ هستي كه جانم فداي تو.
    هزار سپيد در بوستان قلب ما، ترا صدا مي‏زنند و هزار پرنده در آسمانِ اشتياقِ ما به كاشانه تو كوچ مي‏كنند، لحظه‏اي به تبار تو چشم مي‏دوزم، از آدم تا خاتم، چشم به راه تو بوده‏اند، از اولين امام تا يازدهمين رهبر به ظهور تو نويد داده‏اند.
 قسم بر جد تو ساقي كوثر عليها سلام

قسم بر مادرت زهرا اطهر عليها سلام
 جدا از تو نخواهم شد اگرچه
شوم در راه تو صد پاره پيكر
    (بيان يك برنامه)
    ...

 گلي دارم كه مست از بوي اويم            بغير از او گل ديگر نبويم
 گل من نور چشمان رسول است            گل من زيب دامان بتول است
 گل من مرتضي را نور عين است            گل من طالب خون حسين است
 گل من اشرف خلق جهان است            گل من صاحب عصر و زمان است
 از اين گل هر گلي رونق گرفته            از او رونق مرام حق گرفته
 ولي اين گل در اين عالم غريب است        خصوصاً در بني‏آدم غريب است
 بودْ مغموم چون آن ماه دوران            هزار و يكصد و انديست زندان
 بود زنداني زندان غيبت                خدايا سر رسان دوران غيبت
 از اين زندان اگر آزاد گردد                دل غمديده او شاد گردد
    آيا گُل مرا مي‏شناسيد؟ آيا او را ديده‏ايد؟ اما به اين اميد زنده‏ايم كه يك روزي او، مي‏آيد، بهار آفرين خزان، كه بلنداي نام طنين آفرينش فسرده دلهاي به زير بار غم نهفته را شوري ديگر مي‏آفريند و نگاههاي پر هيبتش از پس چهره‏اي ناشناخته، جوانه‏هاي اميد را در قلبها مي‏نشاند و دستِ پر عطوفتش گره‏هاي باز نشدني را مي‏گشايد.
    اي گُل هميشه بهار، تا لحظه آخر سخن از مهر تو مي‏گوئيم
    (بيان يك برنامه)
    ...
    اي آينه لطف خداوندي، اي غايت آمال رهروان راستين و پيوندگاه اميد و انتظار مكاتب الهي، اي كه تنها اميدي به پيروزي حق.
 
   يابن الحسن! اي مولاي من، تا كي در انتظارت حيران و سرگردان باشم؟ به چه زباني شرح حال خود بيان نمايم؟ بر من بسي سخت است كه پاسخ از غير تو يابم و ديگران با من سخن گويند، بر من بسي سخت است كه بگريم از هجران تو در حالي كه خلق ترا واگذارند و به ياد تو نباشند، بر من بسي سخت است كه اين رنج و مصيبت زمان غيبت تنها بر شما وارد مي‏شود،
آيا كسي هست كه مرا ياري كند و با من همناله شود؟ آيا چشمي مي‏گريد تا چشم من هم با او مساعدت كند و زار زار بگريد؟
    آيا امروز به فردائي مي‏رسد كه به ديدارت بهره‏مند شويم؟ آيا اميدي هست كه شما ظهور نمائيد و ما به گردت حلقه زده و شما پيشواي عالم باشيد و تمام زمين را مالامال از عدل و داد ساخته باشي؟
    ما نيز به پيروي از سخن گرانبهاي شما به اميد روز موعود در انتظار به سر خواهيم برد كه فرموده‏اي:
    پس بسيار بر فرج من دعا كنيد كه گشايش كار شما در آن مي‏باشد
 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
تا تن رسد به جانان يا جان زتن برآيد
 بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
كز آتش درونم دود از كفن برآيد
 بنماي رو كه خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
    (بيان يك برنامه)
    ...
    به راستي، كه در تاريخ وصل و هجران، عشق و حرمان، محبتي چنين درپاي، محباني چنين پاي بند و محبوبي چنان گريزپاي يا هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده، كه هزار و صد و چهل سال است اين جذبه و ناز و اين راز و نياز ادامه دارد.
    آري از جذبه اوست كه پرستوي مهرش در دل شوريدگان آشيان مي‏كند.
 
  از شراره اوست كه آتش ارادتش در جان دلدادگان زبانه مي‏كشد.
    از يادآوري اوست كه گلبن يادش در روان فريفتگان بهار مي‏آفريند.
 از اين روست كه درك محبت و مودت او، همانند حب خدا و پيامبر، نيازمند به تلاش و تكاپوي دشوار و توان‏فرسا نمي‏باشد، كافيست سراچه دل را به اشك توبه بشويي و به مژگان استغفار بروبي و به دو پاسدار تقوي و اخلاص بسپاري تا دريچه‏اش راهي بامداد به سوي
آفتاب ولايت بگشايند كه سرلوحه ايمان هر ايماندار را اين گفته‏اند: هيچ بنده‏اي به خدا اميان نياورده مگر آن گاه كه مرا بيش از خودش دوست بدارد و فرزندان مرا بيش از فرزندانش و خاندان مرا بيش از خاندانش.] قال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله[
 اي مهر تو از روز ازل هم نفس ما
كوتاه ز دامان تو دست هوس ما
 ما قافله كعبه عشقيم كه رفته است
سرتاسر آفاق صداي جرس ما
 آن بلبل مستيم كه دور از رخ رويت
اين گلشن نيلوفري آمد قفس ما
    مهديا در گرداب مهرت اسيريم بيا اي آفتاب صبح اميد كه جانمان را فدايت كنيم.
    (بيان يك برنامه)

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 22:18 |
وصلّي اللَّه عليك يا ابا صالح المهدي ادركني
    نيمه شعبان روزي است كه در آن بوي گلهاي سرخ آزادي و نداي بلبلان خوش الحان رهايي و دورنماي منظر زيباي يكرنگي جان را به هيجان مي‏آورد.
    نيمه شعبان روزي است كه منتظران راستين مولودش شادمانيها و چراغانيها و جشنها بر پا مي‏كنند، شادند چرا كه تولد امامشان است چراغاني مي‏كنند چرا كه سرورشان را باز يافته‏اند و جشن مي‏گيرند چرا كه ميلاد عدالت است.
    شگفت نيست اگر شيعه و محب حضرتش در روز ميلاد اينگونه با مولايش سخن گويد:
    اي مولاي من با كدامين خطاب ترا بخوانم و راز دلم را چگونه با تو بگويم؟
    كي شود؟ چشمان سرد و بي فروغ بر جمال ماه تو روشن كنم؟
    مولاي من، اي همه هستيم، اي اميد زنده ماندنم؛ دشمنانت با طعنه و نيش زبان قلبم را آزردند و مي‏گفتند: آن را كه اينهمه دم از او مي‏زنيد، يكبار به چشم ديده‏ايد؟ كدام غلام براي مولايي كه نديده كار كرده؟ وقتي كه از اين جملات آزرده خاطر مي‏شديم در خلوت خويش در مي‏آمديم؛ سر را بر ديوار مي‏گذاشتيم و مي‏سوختيم كه:
    اي مولا! آيا به غلامي شايسته نشده‏ايم كه رخ را به غلامان نمي‏نمايي؟
    اگر ارج غلامي نداريم وصف آقائيت را شنيده‏ايم؛ اي كريم از اولاد كريمان.
 اي فرزند حبيب خدا، اي فرزند نبأ عظيم، اي فرزند طاها و ياسين، اي فرزند طور و عاديات، اي فرزند براهينِ واضحات؛ آيا به سوي تو راهي هست؟
    آيا هجران امروز ما به فرداي وصال تو نمي‏رسد؟
    آيا آب گواراي ظهور تو را گلوهاي عطشان ما نخواهد چشيد؟
    خدايت را سوگند كه افسرده شديم. تا به كي شب را به صبح و صبح را به شب برسانيم.
    كي چهره در چهره ات اندازيم، تو ما را بنگري امام وار و ما تو را نظاره كنيم بنده‏وار.
    و تو اي مولاي عزيز، امشب را آخرين شب هجران ما قرار ده‏اي ياور محرومان، اي دادرس مظلومان، اي امام...
   
    اي پرچم نجات در آغوش              اي چشمه سار عاطفه را نوش
    اي غايت نگشته فراموش            اي هر كجا فساد تو هادم
    اي هر كجا نظام تو ناظم            اي هر كجا قيام تو قائم
    تو بيا تا ز پرتو رويت                شب تاريك ما سحر گردد
    ورنه‏اي مهر مهربان مهدي            بي تو هر لحظه تيره‏تر گردد
    من در اين غار خسته و دلتنگ            انتظار تو را ستاره كنم
    در شب وحشت آفرين و سياه            لحظه‏اي تو را شماره كنم
    گر بيايي كوير خسته شب            جنگل مهر و نور مي‏گردد
    گر بيايي زير پاي صوع            چاه راه عبور مي‏گردد
    گر بيايي، ستاره‏هاي سحر            از نگاه تو رنگ مي‏بازند
    گر بيايي، كبوتران اميد            لانه‏ها را دوباره مي‏سازند
    آه‏اي اشتياق بي پايان                 تو بيا تا كه عشق جان گيرد
    زير زنجير آهنين شكيب            دست لرزان ما توان گيرد
 
+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 21:38 |
از خواب برخواهيم خاست!

نه چون هميشه با زنگ ساعت!

گويي كسي ما را با نوازش بيدار كرده است.

چشم مي گشاييم و نرم از جا برمي خيزيم.

حس مي كنيم كه همه ي خستگي ها را از تن بيرون رانده ايم و روزي روشن تر از هر روز آغاز خواهيم كرد.

تاريكي آسمان رنگ مي بازد.

به نماز مي ايستيم.

اما نماز سحرگاهي مثل هميشه نيست: كسالت و خميازه از آن گريخته است و كلمات وقتي از دهانمان بيرون مي آيد اتاق معطر مي شود .وقتي سجده مي كنيم گويي بر ابرهاي آسمان پيشاني مي ساييم و هنگامي كه مي ايستيم پنداري سر در ميان كهكشان ها داريم.

صداي آواز مي آيد هزاران حنجره با هم ترانه مي خوانند.

پنجره را مي گشاييم.

روي همه ي سيم هاي برق و روي همه ي ديوارها پر از بلبل و قناري است .

نشسته اند و با هم سرود آزادي مي خوانند .

به آسمان مي نگريم كه آبي تر از درياست .

هيچ دود و غباري نيست هواي شهر به لطافت صبح بهاري جنگل است .

به ساعت نگاهي مي كنيم .

صبح از راه رسيده و وقت اخبار است .

گوينده اي با هيجان مي گويد تا چند لحظه ي ديگر خبر مهمي را به اطلاع شما خواهم رساند

دلمان گواهي مي دهد كه شادماني در راه است لبخند مي زنيم و به اخبار گوش مي دهيم :

شنوندگان عزيز امروز اوضاع جهان دگرگون شده است .

امروز خورشيد از غرب تابيده است .

امروز كوه هاي سخت و سنگين همه ي دنيا به لرزش درآمده است .

امروز همه ي پرندگان از قفس هاي خويش پرواز كرده اند .

امروز همه ي درختان به بار نشسته اند .

از جنگل خبر مي رسد ديگر هيچ درنده اي سر در پي هيچ آهويي نمي گذارد .

از دريا خبر مي رسد كه هيچ نهنگي در كمين ماهيان دريا نمي ماند و از كعبه خبر مي رسد كه كسي آمده است .

كسي كه از چشمانش مهر مي تابد و تنها واژه ي لبخند بر لبان خويش دارد .

مي گويند : همه ي بيماران با نگاهش از بستر بر می خیزند و با گرمای دستانش بینوایان به نوا می رسند .

می گویند : دل ها را پر از عشق می سازد و کینه های کهن را از سینه می راند آری! کسی آمده است که یک قافله عاشق با خود همراه دارد.

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 21:34 |
اي خداوند جهان؛
دير شد آمدنش؛
و دلم طوفانيست،
كه چرا اين شب تاريك نرفته است و سحر پيدا نيست.

برسان زودتر اين وقت طلوع ،
برسان زودتر اين صبح سپيد ...
+ نوشته شده توسط صبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:39 |

  اي بهترين

در سكوت دلگير اين شبها، در زير خروارها غم تنهايي و دوري در كوچه هاي دلگير اين شهر وجود به تو
مي انديشم آري به تو اي صداقت بي انتها
اي مهدي موعود!
در كوچه هاي ساكت وخاموش ذهن من ياد تو غوغا مي كند نام تو با ديوارهاي شهر وجود من آشناست و سنگفرش كوچه هايش سخن از گرد و غبار پاي تو مي گويد.
مهدي جان!
 گفتم چه بايد ديده را؟
 گفتي كه ديدن.
 گفتم چه شايد به هر دل؟
 گفتي تپيدن.
گفتم مرا شيرين ترين آسودگي چيست؟
گفتي به دنبال تو اي جانان دويدن.
 امّا چه كنم مولا جان!
ديده ام هنوز ديدنت را شايستگي نيافته.
هنوز در انتظارم…
در انتظار يك نگاهت بي قرارم!
بر سر راهت نشينم!
يكدم صدايت مي‌كنم! جان را فدايت مي‌كنم!
خاك پايت مي شوم تا تو بيايي !
و من به يقين مي‌دانم كه مي‌آيي!
 تو از راه مي رسي پر از گرد غبار                             تموم انتظار آخر شده بهار
                   چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت                           چه خوبه پاك كنم غبار از تنت


مهدي جان!

جمعه كه غروب ميشه بي تو دلم مي گيره            مثل ماهي تو ساحل جون ميده ميميره
دوباره طفل دل من بهانه تو ميگيره                                   شبانه گريه كنان راه خانه تو ميگيره
به هر گلي كه گذر مي كند عطر زلف تو مي جويد               ز برگ برگ درختان نشان تو ميگيرد
آقاجون يك سال ديگر هم گذشت :
براي دوري تو اشك من زديده چكيد
                                                                  لبم به نغمه غمگين ترانه تو گرفت
دميد در غروب جمعه ستاره اشك
                                                                   دوباره طفل دل من بهانه تو گرفت                            

+ نوشته شده توسط صبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:1 |