گاهِ تولد

فلک ها، آسمان ها در تلاطم

ابرها غرّان، و تندر ها به هم نزدیک و لرزان

آب ها اندر خروش و جوش

کویر خشک، سر سبز و پر از ریحان

و باران همچنان از آسمانِ مهر می بارد

و ماه از پشت ابرِ تیره با صدها تبختُر نور می آرد

دُخان و ابر، تیره می شود یک بارگی زایل و محو از صفحه ی گیتی

سیاهی دور می گردد، زمین پر نور می گردد

سیاهی، ظلم، تاریکی ز عالم رخت می بندد

وخورشید از کنار آسمانِ غرب ظاهرمی شود این دم

هزاران کوکب و سیّاره چشمک می زند امشب

و عالم سر به سر اینک خروشان می شود یک سر

ودر جنّت به جشن وسور، حوری ها، که او از کعبه می آید

جمال حق، امید احمد مختار، مهدی علیه السلام حجتِ آخر

واندر این فضایِ پهنِ دشتِ صافِ کیهان ها

خدا قدرت نمایی می کند آن سان و عرش حق، چه زینت می شود امروز

و امشب باید با قدرتِ جبریل و میکائیل، با اذن خداوندی

و آن ها حاملان عرش با شادی و آزادی به صد شور وسرور و شوق می گوید:

مهدی می شود ظاهر، انیس و مونس دل ها، گل و گلزار و ریحان ها

   و اما شهر سامرّه، میان عسکرِ دشمن، چه غوغایی، چه شادی و چه آوایی

علی رغم همه دشمن که مهدی می شود ظاهر

درآن گَه می شود نازل، ملک، روحُ القُدُس، جبریل، نزد عسکری علیه السلام ، آن دم

که اینک آخرین حجت شود ظاهر، ز نرجس، از ملیکه، هان همان دُختِ یشوعا

زاده ی قیصر، اگرچه نیست آثاری ز حملش، همچنان چون مادر موسی علیه اسلام

حکیمه چون شنید این قصه را، شد آنچنان اندرسکوت و بُهت و اندرشک

امام عسکری علیه السلام فرمود: عمه شک مکن، امر خدا حتماً شود ظاهر

و می آید ز نرجس حجت آخر و اندر گفتگو بودند که فریادی به گوش آمد

حکیمه هان به هوش آمد

صدا آمد به گوش از حُجره ی نرجس، و دردِ حمل، هان بر او نمایان شد

حکیم سوی او پَر می کشد با جمله کُلفَت ها و خادم ها

 

ولی اسرار حق باید شود پنهان

در آن دم پرده ای از نور بین نرجس، خدمتگزاران و حکیمه می شود از آسمان ظاهر

و حوری های انس، هر یک به دست خویش ابریقی ز آب سلسبیل و کوثر و تسنیم

 و هر یک حُلّه ای بر دوش

نمی بیند کسی گاهِ تولّد را

و بعد از لحظه هایی چند، نمایان می شود مهدی علیه السلام

سفیر حق، امین حق، امین و خازنِ وحی خداوندی، امیدِ جملگی پیغمبرانِ حق

ز ابراهیم تا عیسی و گفتار محمد صلی الله علیه و آله می شود صادق، و مهدی می شود ناطق

به حال سجده می افتد ثنای حق تعالی می کند مهدی علیه السلام

به بازویش نوشته نقشِ جاء الحق که حق آمد، و ظاهر می شود، بر او مَلَک آن دم

    و او را می برند در آسمان ها و لباس سُندُس و اِستَبرَقَش بر تن می پوشند

دوباره باز می آرند نزد عسکری علیه السلام او را

میانِ کتف او نقشی بسان مُهر اندر کتفِ پیغمبر

مبارک باد میلادش...

و او وقتی شود ظاهر، که امت ها، سخاوت ها، شجاعت ها، رشادت ها، عدالت ها، شود ظاهر

خداوندا، کریما، خالقا، پروردگارا

حرمت زهرا علیها السلام

محمد صلی الله علیه و اله

شیر حق علیه السلام

سبطین پیغمبر عیهما السلام

ظهورش را تو آسان کن

رخ زیبای مهدی را نمایان کن

تویی حلال مشکل ها، گره از کار او بگشا

خداوندا،خداوندا

 

- - - - -

از كجا گويم برايت غصه را ؟!

يا چه سان آرام سازم شعله را ؟!....

از نواي سوزناک قصه گو

مرغ شب در جاي خود آرام شد.

لحظه ها سرد وغريب

در تن شب مي دويد

موج، اما بي قرار

از صبوري بي نصيب:

هر زمان بيتاب، دائم بي شكيب

گاه در دريا غنوده گاه بر ساحل فتاده

قصه اي مي گفت هم از غصه ها:

ماجراي روزها، هم سرنوشت خوب فردا در طلوع روزهاي شادماني ،

ماسه هاي سرد  ساحل را،

سكوت خفته در شب را:

ساليان پيش، بيش از ساليان

آن زماني كه كنار رود بودم،

آمده از چشمه سار كوچكي در جويباري،

مانده اندر بركه اي و ريخته از آبشاري،

قصه مي گفت از براي ما نسيم،

ديده بود او قطره ها اشك را بر گونه ها،

ديده بود او جاري غم را برون چهره ها،

دشته ها خشك و خموش،

سينه ها پر از خروش،

ناي خالي از سروش،

پاكي اما مرده بود، شادماني رفته بود،

چهره ها افسرده بود،

خانه غم بود قلب قلبها،

خار اندر چشم بود،

استخوان درحلق،

دشنه اندر سينه بود،

چشمه ها خونرنگ بود،

آرزوها مرده بود،

چهره زرد قناري،

كنج زندان و قفس،

بوي خون مي آمد،

از هر ناله اش،

دردمندي و بينوا.

برگهاي شاخسار زندگي،

ريشه تنها درختِ مانده در طوفان،

خسته و افسرده ودلمرده بود،

زورق آمال انسانها شكسته،

طوطي غمگين و خسته،

بال بسته، كنج يك زندان نشسته،

گرد غم بر روي گلدانها نشسته،

نور دانش – شب چراغ زندگي – خاموش،

جهل اما در تكاپو، هر كجا مي تاخت،

سكه رايج، ستم ها بود،

قوت مردم، خون دل ها بود،

قصه را كوتاه خواهم، بد زماني بود.

اما آن كه بالا بود،

حق تعالي، آن علي عالي آعلي

از حريم عرش خود،

از رحمت بي منتهاي خويش،

مخزن اسرار عالم- غيب مكنونش-

فرود آورد يك نور خدايي را

دو باره سرسراي اين زمين را

فرش شادي كرد،

و شادي موج زد در خنده هر گل،

بهار خرمي ، بعد از خزان دير پا آمد،

و فوجي از ملك، شادي كنان

خاك زمين را بوسه ها دادند.

و آمد آن كه چون آيد،

فغان غصه برخيزد. مدار غم فرو ريزد، خزان از صحنه بگريزد،

و بگريزند ديوان و ددان از صحنه گيتي،

و از مشرق بجز نور و بجز پاكي نمي تابد.

فضاي زندگي زيباست،

تنفس در هواي پاكي و تقواست.

ترنم از سروش عرش يعني كلام الله است.

خدايا، جاودان دارش!

تو فرزند شقايق هاي سرخ دشت پاكي را،

نگاهش دار از هر افت و زشتي،

نگاهش دار از هر چشم زخم شوم چشمان ديار كفرو پستي ها،

همانهايي كه دشنه زير جامه،

در كمين كشتنش بودند،

خدايا ميوه زيباي عترت را،

گل زيباي نرگس را،

ز تيغ شوم جلادان، نگه دارش.

امام پاكي و تقوي،

امير پرفروغ دشت انسانها،

ولي الله، هادي، مهتدي، مهدي

و قائم، نور، باب الله، رباني آياته

و وعدالله، نجم زاهر، سيف شاهر، نور باهر، و ترموتور،

كاشف البلوي، معز المومنين، مذل الكافرين،

آن صاحب عصر و زمان، آن داعي الله

كريم از خاندان با كرامت را، نگاهش دار.

و باش از بهر او حافظ، ولي، مولا و ياور،

تا كه برخيزد و بردارد بساط كفر و زشتي را.

خدايا!

در نمارش، در سجودش، در ركوعش، در قنوتش، در قيامش، در قعودش، ذكر و تسبيحش، نگاهش كن.

همان عابد،

مصلي در مصلاي زمين،

ذاكر به ذكر تو،

كه خود ذكر است، ذكر جامع رحمان.

چو بنشيند، ترا خواند،

چو برخيزد، ترا خواند،

و دستش را بسوي اسمان گيرد، دعا خواند.

ملايك از شعف، پرپر زنان گردش همي چرخند.

خداي، اين وي توست!

و برتر بنده ات در صحنه گيتي!

خدايا، سجده است اكنون!

خدايا جايگاهش بين!

بحق سجده هاي او، بحق آن نيايش ها،

بحق ذكرو تسبيحش،

بحق آن قنوت جاوداني،

آن قيام و آن قعود و آن تشهدها،

دعايش را اجابت كن.

قيامش را فراهم كن،

قيامش را محقق كن.

كه دلهامان به صد فرياد و خواهش،

روز و شب او را كند، فرياد،

و دشت سينه مان جزاو نمي خواهد،

كس را غير او اينجا نمي بيند،

كه او مولاي انسانهاست،

كه او يكتاست، چون ذات خدايي- خالقش-

يكتا و بي همتاست.

خداوندا! عزيزا، مهربانا! خالقا! پروردگارا،

حق پيغمبر، حق زهرا، حق پاكان، حق حيدر،

دعايش را اجابت كن،

ظهورش را فراهم كن،

قيامش را محقق كن.                                                                                "آمين"

- - - --- ---

خداوندا!

خداوندا،

            تویی خالق، تویی رازق، تویی حیّ توانا، قادر مطلق

خداوندا،

            تویی دانای هر راز و تویی حلّال هر مشکل

                                    توانایی به هرکار و شفا بخش غم هر دل،

زمین و آسمان جملگی آیات صنع تو،

                                    شگفتی خود شگفت از وسعت دریای لطف تو،

خداوندا،

            ز راه مهر بر ما رهنما گشتی، به هر دوران،

                                                فرستادی تو یک هادی، یکی رهبر،

و خالص کردی از بهر خودت او را. و راه دین نشان دادی

                                                به پرچم ها، علامت های روشن، بهر انسان ها.

و اکنون زین سبب گر جان مردم یک صدا گشته

                                    صلای حمد و تسبیح وستایش را به جا آرند، سزاوار است.

ولی این تیره دل مردم، به جای شکر خالق،

                                                در پی قتل و فساد و حرص این دنیا،

به جای سر نهادن در پی فرمان آن هادی،

                                    کمر بر قتل او بستند. تا این که،

                                                                        رسولان، انبیاء و اوصیای حق، یکی بعد از یکی کشتند.

بدا بر حال این مردم. چه بد کارند این مردم.

خداوندا، خداوندا،

                        کنون در این شب تاریک، تویی تنها پناه ما.

خداوندا،

            تو از روی کرم، آن گوهر یک دانه ی هستی، ولّی حق، امام ما،

آخرین پیک الهی، یادگار دخت طاها، آخرین حجت،

درون پرده ی غیبت حاظت کرده او را، تا به این دوران رسانیدی و

                                                            از چنگال این نامرد مردم حفظ فرمودی.

خداوندا،

            تو دادی وعده ی او را، نوید صبح روشن از پس ظلمت.

امیدامنیت، آرامش و ایمان، امید روز پیروزی.

خداوندا، خداوندا،

            کنون در تیره شام غیبت مولا،

                                                زمین آکنده از ظلم و فساد است و تباهی ها.

خداوندا، رسان او را، که جان ها التهاب دیدنش دارند

                                                رسان او را که دیگر چشم ما را تاب ظلمت نیست.

دل افسرده ی هستی، هنوز ازپشت این قرن تباهی،

                                                روزگار شادی او آرزو دارد.

چه طولانی شد این سرما، چه طولانی شد این ظلمت،

                                                چه طولانی شد این شب ها.

خداوندا رسان آن صبح زیبای بهاری را

خداوندا زمین وآسمان هر روز، سرود شوق دیدارش به لب دارند.

خداوندا،

تو دادی وعده ی فتح و ظفر، پیروزی او را. رسان او را، رسان آن وعده ی او را.

خداوندا،

غم آن دل، که زیباتر و تنهاتر از آن دل نیست، چه طولانی شد وسنگین.

خداوندا،

تو کار جانشین و بنده ی خود را، مهیّا کن. خداوندا، تو اصلاح امورش کن.

همان گونه که بر پیغمبرانت در همه دوران، تو بودی کاشف و حلال مشکل ها.

خداوندا، خداوندا،

                        تو یوسف را، یگانه گوهر یعقوب را، از چاه و زندان و غم غربت برآوردی.

تو یعقوب غمین دل را، به بوی پیرهن بنواختی،

                                                چشمان بی نورش، به نور جلوه ی یوسف منوّر کردی و،

تنها گل دوران، یگانه دلبر او را، به سویش باز گرداندی،

خداوندا، خداوندا،

                        تو یونس را ز چنگال غم ورنج اسیری در دل ماهی، رها کردی.

تو او را ناجی از دریای غم بودی، و او را تا یکی ساحل رسانیدی.

خداوندا، خداوندا،

                        زمانی کودکی از فرط گرما و عطش پا بر زمین می زد.

و جان مادرش در اوج تنهایی، ز بی تابی کودک در تلاطم بود.

سراسیمه، پریشان حال و بی یاور

                                    میان کوه ها و تپه ها در جستجوی قطره ی آبی، روان شد.

و در هر سو به جای آب، سرآبی حاصل او بود،

            و در آن حال، دستان را به سوی تو، تمناوار بالا برد، و از جان این نوا برداشت:

خداوندا، خداوندا،

                        تویی تنها پناه من، تویی آگه ز حال من، و من تنها به سوی توست امیدم.

در این صحرای تفتیده، در این جولانگه خورشید،

                                                مرا بر سایه بان لطف و مهر خود، دلالت کن.

من این کودک، که از فرط عطش پا بر زمین کوبد، به دریای پر از لطف تو بسپارم.

منم تنها، در این صحرا، تو یاری کن، تو کاری کن.

که گر طفلم در این گرما رها سازی، فردا را نخواهد دید.

                                                            خداوندا، تو یاری کن، تو کاری کن.

خداوندا،

خداوندا،تو زیر پای اسماعیل،جوشان کردی آن چشمه.

تو اسماعیلِ هاجر را، به، زمزم، چشمه ی پاک و خروشان همیشه،

                                                            از کرم سیراب کرده، حامیش بودی.

خداوندا،

            چگونه رو به سوی غیر تو آرم، که تنها کاشف هر کرب،

                                                                        فارج هرغم،تو هستی تو.

خداوندا،

            رسان آن صبح زیبای بهاری را،

                                    رسان آن لحظه ی موعود و آن زیبا ترنم را، ز هر گام پر از شورش.

ظهورش را مهیّا کن. ظهورش را مهیّا کن.

- --- --- ---

 

دیده­ای نیست که از هجر تو گریان نشود، بی دلی نیست که در عشق تو حیران نشود، گره ای نیست که با یک نظری باز نشود،مشکلی نیست که با نام تو آسان نشود، محفلی نیست که با ذکر تو روشن نشود، مجلسی نیست که با یاد تو پایان نشود، عاشقی نیست که با رؤیت تو جان ندهد، زنده­اینیست که با هجر تو بی­جان نشود،شرری نیست که از بوی تو حیران نشود،قمری نیست که بی پرتو تو نور دهد، ذره­ای نیست که تو را گوش به فرمان نشود. غرضی نیست بجز عشق تو در خلقت ما. مرضی نیست که با مهر تو درمان نشود. عابری نیست که در دام تو پابند نشود. کافری نیست ز حب تو مسلمان نشود. محرمی نیست که احرام برای تو نبست. قابلی نیست که در درگاه تو نومید شود. سائلی نیست که با تو سرور شاهان نشود
+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 18:46 |